محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

محیا بانو

روز جمعه در شهمیرزاد

غروب پنج شنبه خانوادگی با موتور بابا رفتیم بیرون داداش مسعود اصرار کرد بریم پارک ولی نتونستیم بریم پارک  در عوض من قول دادم که فردا یعنی ((جمعه))با هم بریم شهمیرزاد مسعود هم قبول کرد من صبح زود از خواب بیدار شدم قورمه سبزی درست کردم وسایل پیک نیک رو آماده کردم بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم که به سمت شهمیرزاد حرکت کنیم که یک دفعه بابای دینا با بابا کار داشت زنگ زد ،بعد  از اتمام صحبتشون بابا گفت ما میریم بیرون شما هم میاین اونها هم قبول کردن واومدن خیلی خوش گذشت                 بازی در پارک مهدیشهر     &n...
10 شهريور 1393

ولادت حضرت معصومه (روز دختر مبارک)

   دختر ، خاطرات شاد و خوشی گذشته لحظات شاد حال و امید آینده است تقدیم به دختر امروز و مادر آینده روزت مبارک    شعر روز دختر میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت / میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید/میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید روز دختر مبارک         میلاد بانوی مهر و وفا، مظهر جود و سخا، حضرت معصومه علیهاالسلام مبارک باد . . .   به یمن میلادت، ذره ذره نور می‏شویم و قطره قطره حضور و دل را به سرای کرامتت دخیل می‏بندیم تا در روز مقدس تولد تو با دس...
5 شهريور 1393

رضا کوچولو

امروز رضا کوچولو 3 ماه شد بعد از کارهای بانکی رفتیم خونه دایی ابوطالب دیدن رضا کوچولو ماشالله خیلی ناز  شده الهی عمه فدای اون بازوهاش                    ...
2 شهريور 1393

محیا در بانک

امروز صبح از ساعت 8 تا 12 ظهر سر کار بودم شما خواهر وبرادر هم پیش بابا جون تو خونه بودین با اومدن من به خونه تو خیلی ذوق کردی نماز خوندیم  بعد ناهار خوردیم بابا رفت سر کار ما هم با هم خوابیدیم عصر ساعت 4 از خونه زدیم بیرون .رفتیم قسط بدیم اول بانک ملی که پول از حساب برداشت کنیم بعد بانک تجارت که قسط دادیم  تو هم تا تونستی شیطنت کردی.   بانک ملی        بانک تجارت       ...
2 شهريور 1393

19 ماه گذشت

امروز اول شهریور ماه سال 1393 هست 4 روز که وارد 20 ماهگی شدی وقتی فکر میکنم،به خودم میگم   چه زود بزرگ شدی خوشبختانه تو دادش مسعود بعد از تولد منو زیاد اذیت نکردین تمام سختی ها قبل از تولد تون بود تنها نگرانی من وزن کم توه که هر کاری کردم فایدهای نداشت  غذا هم به زور و اجبار میخوری اگر میلت باشه وگر نه اصلن غذا نمی خوری فقط میگی ممجی (شیر) 4 روز پش یک روز کامل بهت شیر ندادم آخر شب از ناراحتی وبی حال بودنت دلم سوخت وبهت شیر  دادم در ضمن 2 روزه که مای بیبی نمی بندمم دارم بهت آموزش میدم که جیش داری بگی تا به الان که به خیر گذشته حالا ببینیم ادامه ماجرا چی میشه     چهره محیا موقع قهر کردن   ...
1 شهريور 1393

دینا ومحیا

دینا دوست محیا ست مدت 3 سال باهم همسایه بودیم تا اینکه یک هفته پیش اسباب کشی کردن وبه مکان دیگه ای رفتن دیشب ما شام خانواده دینا رو دعوت کردیم اومدن خونه ما اونقدر تو ودینا باهم دعوا کردین  گریه کردین که حد نداشت دینا گاز میگرفت تو هم چنگ میزدی خلاصه کمی که ساکت شدین چند تا عکس هم از تو ودینا گرفتم اون هم با چه سختی    دینا متولد91/9/24 حدود 34 روز از تو بزرگتره              این تصاویر حدود ساعت 12 شب گرفته شده ...
1 شهريور 1393

خونه خاله زهرا دوست خاله الهه

روز پنج شنبه به اتفاق عزیز وخاله جون رفتیم خونه خاله زهرا که دوست خاله الهه بود مامان خاله زهرا هم  که ما بهش خاله حلیمه می گیم دوست عزیز بنی میشه .وقتی وارد خونه شدیم ،یه خونه خیلی تمیز  تازه عروس وداماد همه چیز مرتب بود اما با وارد شدن قدم مبارک تو حتی10 دقیقه هم نگذشته بود که همه جا رو بهم ریختی ما هم غرق صحبت وتماشای آلبوم عکس شدیم وخلاصه بی خیال کارهای  تو .داداش مسعود هم اونقدر زنگ زد مجبور شدیم که برگردیم خونه خونه خاله حلیمه نزدیک خونه  دایی ابوطالب شونه وقتی خاله رو رسوندیم یه سر هم رفتیم پیش رضا کوچولو ،خیلی ناز شده  تو هم رضا رو ناز کردی بوس کردی بعد خداحافظی کردیم همراه خاله وعزیز اومدیم...
1 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا بانو می باشد