محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

محیا بانو

تولد داداش مسعود

تو خانواده 4 نفره ما یک اتفاق جالب وزیبایی هست اون هم اینه که  چهار فصل سال تو  خونه ما یک جشن کوچولوی تولد بر پا میشه .فصل بهار مامان -فصل تابستان بابا -فصل پاییز داداش وفصل زمستان محیا خانم  5 مهر ماه تولد داداش مسعود بود یه شام مختصر پختم کیک هم خودم خونه درست کردم بعد رفتیم خونه  بابا بزرگ وعزیز دایی ها وزندایی ها هم بودن دور هم یک تولد کوچولو وزیبا برای داداش مسعود گرفتیم            تصویری از رضا کوچولو      ...
7 آبان 1393

مهمانی دایی وزندایی سمیرا

دایی عبدالمطلب و زن دایی سمیرا مهمانهای ویژه وافتخاری ما بودن این مهمانی پا گشای عروس وداماد  بود من به علت مشغله زیاد که داشتم نتونستم خیلی خوب پذیرایی کنم ولی شب خیلی بود در کل  مهمان ها راضی بودن            ...
7 آبان 1393

پایان سفر

ماشب چهارشنبه ساعت 11 شب مشهد رو به سمت سمنان ترک کردیم .البته عصر روز چهارشنبه ساعت 5 رفتیم حرم زیارت کردیم دعای وداع خوندیم بعد نماز به سمت کمپ برگشتیم  از امام رضا خواستم که حداقل سالی یه بار هم که شده ما رو طلب کنه بریم پا بوسش برای همه کسانی  که التماس دعا گفته بودن هم دعاکردیم ونائب الزیاره بودیم این سفر ،سفر فوق العاده خوبی بود خیلی  خوش گذشت مخصوصن زمانی که من خودم 
8 مهر 1393

خاطرات مشهد --(فصل دوم )

ما تقریبا به مدت 5 شب در مشهد بودیم یک روز کامل رفتیم بازار وگردش در شهر بازی وجاهای دیدنی  بقیه روز ها هم میرفتیم حرم ،بیشتر اوقات صبح زودوعصر هم حدود ساعت 5 حرم می رفتیم بعد از نماز  بر میگشتیم .         ...
7 مهر 1393

واما اقامت در مشهد (کمپ غدیر)

شب که رسیدیم خیلی خسته بودیم آدرس کمپ غدیر رو گرفتیم و رفتیم کمپ چادر زدیم وخوابیدیم  از بس خسته بودیم شام هم نخوردیم .صبح بعد از خوردن صبحانه  ، بابا وداداش مسعود رفتن حموم  بعد من وتو با خاله رفتیم حموم غسل زیارت کردیم بعد آماده رفتن به حرم شدیم روز میلاد امام رضا بود  مشهد خیلی شلوغ بود .تو وداداش مسعود همراه بابا رفتین حرم ،منو خاله هم باهم رفتیم تو به خاطر شلوغ  بودن حرم ترسیده بودی وگریه می کردی داداش مسعود هم گم شده بود خلاصه اون روز بابا خیلی خسته  شد.                    محیا در این سفر خیلی به سرسره علاقه...
7 مهر 1393

خاطرات مشهد--(-فصل اول)

ما یازده شب در تاریخ 93/6/14 جمعه شاهرود رسیدیم بعد از خوردن شام خوابیدیم صبح زود بیدار شدیم  صبحانه خوردیم بعد حرکت کردیم حدود ساعت 9 صبح بود .ساعت 12 نزدیک سبزوار بودیم که بنزین زدیم  ودوباره حرکت کردیم یک اتفاق جالب هم برامون افتاد که به خواست خدا حل شد ساعت 13 به سبزوار رسیدیم  من سریع ناهار پختم ،چای دم کردم .نماز خوندیم ،ناهار خوردیم بابا حدود 1ساعت خوابید بعد دوباره به سمت  مشهد حرکت کردیم              خوردن ناهار در پارک بلوار سبزوار     حدود ساعت 10شب به مشهد رسیدیم البته 60 کیلومتری مشهد بودیم ماشینمون خراب شد...
7 مهر 1393

سفر در جاده ابریشم

روز جمعه 14 شهریور به سمت مشهد حرکت کردیم خاله الهه هم افتخار دادن تو این سفر  با ما همسفر شدن خاطرات بسیار زیبا وجالب توی این سفر رخ داد خیلی خوش گذشت  توقف تو راه غذا پختن  استراحت کردن خیلی جالب بود فقط متاسفانه بیشتر اوقات خواب بودی  ونتونستم ازت عکس بگیرم  ...
30 شهريور 1393

عروسی پسر دایی مهدی

روز پنج شنبه 93/6/13 ساعت 4 بعد از ظهر به سمت فیروزکوه حرکت کردیم ناهار نخورده بودیم گردنه  بشم توقف کردیم ناهار خوردیم خاله الهه ودایی هاشم هم با ما بودن . مراسم عروسی هم خیلی زیبا بود ازت نتونستم عکس بگیرم چون خیلی گریه می کردی وبهانه گیر شده بودی یعنی ترسیده بودی بخاطر اورگ ودیجی . زمانی که ما ناهار می خوردیم تو خواب بودی       ...
29 شهريور 1393

مهمونی شام خونه دینا

شب شنبه مامان بابای دینا مارو شام دعوت کرده بودن( 8 شهریور ) شب خوبی بودفقط تو و دینا  خیلی با هم دعوا کردین تو هم تا تونستی دینا رو زدی          شکار صحنه های جالب          پایان شب زیبا وبیاد ماندنی  ...
29 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا بانو می باشد