احساس غریبی
مدت سه ماه بود که عمه فرحناز وپسر عمه بهنام و ندیده بودی ،به خاطر همین غریبی می کردی بغلشون نمی رفتی اما کم کم خوب شدی و شیطنتات تازه شروع شد هی از پله ها بالا میرفتی می ترسیدم که بیفتی منم تمام مدت فقط دنبال تو بودم که خدا نکرده از پله نیوفتی پایین ...
نویسنده :
مادر محیا
1:41












