محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

محیا بانو

احساس غریبی

مدت سه ماه بود که عمه فرحناز وپسر عمه بهنام و ندیده بودی ،به خاطر همین غریبی می کردی  بغلشون نمی رفتی  اما کم کم خوب شدی و شیطنتات تازه شروع  شد هی از پله ها بالا میرفتی می ترسیدم که بیفتی  منم تمام مدت فقط دنبال تو بودم که خدا نکرده از پله  نیوفتی پایین    ...
20 فروردين 1393

سفر در روز های پایانی تعطلات

  محیای نازم روز 12 فروردین ما به سمت چالوس حرکت کردیم .پسر عمه بهنام ما رو به ویلاش دعوت کرده بود  صبح ساعت 10 حرکت کردبم غروب ساعت 7 رسیدیم راه طولانی بود ولی تو دختر خوبی بودی منو اذیت نکردی     ...
20 فروردين 1393

اولین عید دیدنی

دیروز عید دیدنی رفتیم خونه عمو بابک .زنعمو خیلی زحمت کشید دستش درد نکنه    ناهار هم  اونجا بودیم تو هم با داداش مسعود وپسر عمو بهدل سرگرم بازی شده بودی         ...
5 فروردين 1393

نوروز 1393

سال جدید فرا رسید .امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت برای    همه ی خانواده ها باشه وهمچنین برای ما .محیا خانم دومین عید زندگیت مبارک    سال گذشته همچین شبی 2 ماه و 1 روز ه بودی و امسال 1سال و2 ماه و1 روزه هستی   ...
1 فروردين 1393

چهار شنبه سوری

   آخرین غروب سه شنبه (سال 92)    با با بیرون بود اومد خونه یه فنجون چای خورد بعد گفت حاضر شین بریم بیرون آخه چهارشنبه سوری   داداش مسعود هم که از خداش بود رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت ...
1 فروردين 1393

محیا وخانه تکانی مامان

من دو روز کار خونه تکونی داشتم محیا خانم خیلی خوب با مامان جون همکاری کرد   ممنون دختر قشنگم ،که منو اذیت نکردی .من اونقدر سرم به کار گرم بود که   اصلا متوجه خوابیدنت نشدم . یک دفعه داداش مسعود گفت مامان ببین محیا چه ناز خوابیده       ...
1 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا بانو می باشد