شب به یاد ماندنی
دیشب خونه بابابزرگ وعزیز رفته بودیم دایی و زندایی هم بودن تو خیلی خوشحال بودی داداش مسعود و دایی یه عالمه با تو بازی کردن خودت هم یک لحظه آروم نبودی اگه خاله جون ندیده بود از روی مبل پایین می افتادی و خدا میدونه که چی می شد بابا محمد هم روی مبل با اون همه سر وصدا خوابیده بود ...
نویسنده :
مادر محیا
2:37
شیطنت های محیا
حدود سه هفته هست که محیا خیلی شیطون شده باید تمام حواسمون به محیا باشه که خرابی به بار نیاره مسعود طفلک که دیگه از دست محیا آسی شده از بس که پاکن ومداد و دفترشو دست میزنه من هم که از بس کابینت وکمد مرتب کردم خسته شدم نمی دونم چی کار کنم ...
نویسنده :
مادر محیا
2:15
واکسن 2 ماهگی
28 اسفند واکسن 2 ماهگی زدی اون روز خیلی بی قرار بودی ،تب کرده بودی بابا جون حوله گرم می کرد روی پاهات می ذاشت ...
نویسنده :
مادر محیا
18:44
محیا و اولین برف
روز پنج شنبه 92/10/12 روز تعطیلی ما بود من ،تو و داداش مسعود خواب بودیم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدیم خاله جون بود گفت ،یه خبر پاشین از خواب برف اومده من هم از فرصت استفاده کردم ،از تو و روز برفی عکس گرفتم ...
نویسنده :
مادر محیا
17:41
کیک تولد یک سالگی
محیا شده یک ساله یه دم آروم نداره هرچی که گیرش میاره تو دهنش میذاره یک کم تاتا می کنه مامان بابا می کنه چه شیطون وشیرین ببین چه ها میکنه کاغذای رنگارنگ بادکنکای قشنگ تولدش رسیده شاد چقدر این آهنگ کیک کوچیک خریدم هدیه تهیه دیدم شمع رو کیکش گذاشتم دست می زدم فراون نانای می کرد محیا جون یک شب خوب وزیبا تولدت مبارک محیای ناز مامان ...
نویسنده :
مادر محیا
10:58
مروارید های خدا دادی
عزیزم الان که دارم این مطالب ها رو می نویسم 6دندون زیبا وقشنگ داری سلام سلام ،قشنگها خبر دارم براتون ، خبرهای داغ و جذاب محیا داره 6 دندون قند می خوره از قندون فرشته ای مهربون آورده براش 6دندون آش بخورین نوش جون آش دندون محیا جون ...
نویسنده :
مادر محیا
10:55











