محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

محیا بانو

واما اقامت در مشهد (کمپ غدیر)

شب که رسیدیم خیلی خسته بودیم آدرس کمپ غدیر رو گرفتیم و رفتیم کمپ چادر زدیم وخوابیدیم  از بس خسته بودیم شام هم نخوردیم .صبح بعد از خوردن صبحانه  ، بابا وداداش مسعود رفتن حموم  بعد من وتو با خاله رفتیم حموم غسل زیارت کردیم بعد آماده رفتن به حرم شدیم روز میلاد امام رضا بود  مشهد خیلی شلوغ بود .تو وداداش مسعود همراه بابا رفتین حرم ،منو خاله هم باهم رفتیم تو به خاطر شلوغ  بودن حرم ترسیده بودی وگریه می کردی داداش مسعود هم گم شده بود خلاصه اون روز بابا خیلی خسته  شد.                    محیا در این سفر خیلی به سرسره علاقه...
7 مهر 1393

خاطرات مشهد--(-فصل اول)

ما یازده شب در تاریخ 93/6/14 جمعه شاهرود رسیدیم بعد از خوردن شام خوابیدیم صبح زود بیدار شدیم  صبحانه خوردیم بعد حرکت کردیم حدود ساعت 9 صبح بود .ساعت 12 نزدیک سبزوار بودیم که بنزین زدیم  ودوباره حرکت کردیم یک اتفاق جالب هم برامون افتاد که به خواست خدا حل شد ساعت 13 به سبزوار رسیدیم  من سریع ناهار پختم ،چای دم کردم .نماز خوندیم ،ناهار خوردیم بابا حدود 1ساعت خوابید بعد دوباره به سمت  مشهد حرکت کردیم              خوردن ناهار در پارک بلوار سبزوار     حدود ساعت 10شب به مشهد رسیدیم البته 60 کیلومتری مشهد بودیم ماشینمون خراب شد...
7 مهر 1393

سفر در جاده ابریشم

روز جمعه 14 شهریور به سمت مشهد حرکت کردیم خاله الهه هم افتخار دادن تو این سفر  با ما همسفر شدن خاطرات بسیار زیبا وجالب توی این سفر رخ داد خیلی خوش گذشت  توقف تو راه غذا پختن  استراحت کردن خیلی جالب بود فقط متاسفانه بیشتر اوقات خواب بودی  ونتونستم ازت عکس بگیرم  ...
30 شهريور 1393

عروسی پسر دایی مهدی

روز پنج شنبه 93/6/13 ساعت 4 بعد از ظهر به سمت فیروزکوه حرکت کردیم ناهار نخورده بودیم گردنه  بشم توقف کردیم ناهار خوردیم خاله الهه ودایی هاشم هم با ما بودن . مراسم عروسی هم خیلی زیبا بود ازت نتونستم عکس بگیرم چون خیلی گریه می کردی وبهانه گیر شده بودی یعنی ترسیده بودی بخاطر اورگ ودیجی . زمانی که ما ناهار می خوردیم تو خواب بودی       ...
29 شهريور 1393

مهمونی شام خونه دینا

شب شنبه مامان بابای دینا مارو شام دعوت کرده بودن( 8 شهریور ) شب خوبی بودفقط تو و دینا  خیلی با هم دعوا کردین تو هم تا تونستی دینا رو زدی          شکار صحنه های جالب          پایان شب زیبا وبیاد ماندنی  ...
29 شهريور 1393

روز جمعه در شهمیرزاد

غروب پنج شنبه خانوادگی با موتور بابا رفتیم بیرون داداش مسعود اصرار کرد بریم پارک ولی نتونستیم بریم پارک  در عوض من قول دادم که فردا یعنی ((جمعه))با هم بریم شهمیرزاد مسعود هم قبول کرد من صبح زود از خواب بیدار شدم قورمه سبزی درست کردم وسایل پیک نیک رو آماده کردم بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم که به سمت شهمیرزاد حرکت کنیم که یک دفعه بابای دینا با بابا کار داشت زنگ زد ،بعد  از اتمام صحبتشون بابا گفت ما میریم بیرون شما هم میاین اونها هم قبول کردن واومدن خیلی خوش گذشت                 بازی در پارک مهدیشهر     &n...
10 شهريور 1393

ولادت حضرت معصومه (روز دختر مبارک)

   دختر ، خاطرات شاد و خوشی گذشته لحظات شاد حال و امید آینده است تقدیم به دختر امروز و مادر آینده روزت مبارک    شعر روز دختر میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت / میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید/میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید روز دختر مبارک         میلاد بانوی مهر و وفا، مظهر جود و سخا، حضرت معصومه علیهاالسلام مبارک باد . . .   به یمن میلادت، ذره ذره نور می‏شویم و قطره قطره حضور و دل را به سرای کرامتت دخیل می‏بندیم تا در روز مقدس تولد تو با دس...
5 شهريور 1393

رضا کوچولو

امروز رضا کوچولو 3 ماه شد بعد از کارهای بانکی رفتیم خونه دایی ابوطالب دیدن رضا کوچولو ماشالله خیلی ناز  شده الهی عمه فدای اون بازوهاش                    ...
2 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا بانو می باشد