محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره

محیا بانو

رفتن به مهمونی

یه روز بعد از عید فطر همگی رفتیم خونه دای قربان هم عید دیدنی هم برای ناهار دوستت غزل هم بود  اولش تو خواب بودی اما بعد از بیدار شدنت توی حیاط به اتفاق داداش مسعود وفاطمه خانم دختر  خاله غزل کلی بازی کردین            واین هم یه عکس قشنگ از غزل خانم    ...
18 مرداد 1393

تب خال زشت

به خاطر شیطنت های محیا خیلی بلا سرش اومد  اولی بریدن انگشتشش دومی زمین خوردن تو آشپزخونه سومی تب خال روی لبش چهارمی قل خوردن از  اولین تا پنجمین پله توی خونه عمو محمد شیشمین خوردن پشه تمام تن محیا   در ضمن رضا کوچولو هم اومده بود رضا برادر زاده من میشه خیلی با نمکه در ضمن زیاد گریه میکنه  محیا کمی حسودی میکنه         رضا کوچولو ومحیا موقع خوردن صبحانه     ...
18 مرداد 1393

مهمونی

یه شب افطاری مامانم دایی مو به همراه زندایی برای افطار دعوت کرد شب خیلی خوبی بود به همه ما خوش گذشت در ضمن من یه سوپ خوشمزه هم پخته بودم      محیا ودایی قربان      ...
18 مرداد 1393

محیا وآب بازی

پدر مادرم خونه قدیمی رو خراب کردن ودوباره خونه جدید ساختن هنوز کامل نشده ولی قابل استفاده است  ما می خواستیم ظرف بشوریم باید توی حیاط این کارو انجام می دادیم واگر از محیا غافل می شدیم  تمام لباس هاشو خیس میکرد.   ...
18 مرداد 1393

خاطرات شیرین محیا در روستای طرود

روستای طرود ،در نزدیکی شهرستان فیروزکوه که من ((مادرمحیا))اصالتان اهل این روستا هستم  .همسرم اهل تبریز هست .من تمام دوران کودکی نوجوانی وجوانی خودمو تو این روستا  گذروندم وپس از ازدواج با محمد آقا به سمنان اومدم . هر سال تابستون به این روستا همراه پدر ومادرم میرم به مدت یک هفته امسال خیلی موندم  چون سمنان خیلی گرم بود ماه رمضون هم بود ،اذیت میشدیم به خاطر همین تا چند روز پس از عید فطر روستا بودیم به دختر وپسرم خیلی خوش گذشت عکس های  زیادی هم از بچه هام گرفتم       این عکس رو ساعت 12 شب موقع برگشتن از خونه خاله ام به خونه گرفتم اون شب خیلی باد میزد من رو سر محیا کلاه گذاشتم که سر...
18 مرداد 1393

رفتن به فیروزکوه

خانواده ما به همراه خاله وعزیز وبابا بزرگ ((روز دوشنبه 30 مرداد ماه که 23 ماه رمضون بود))رفتیم  فیروزکوه.افطاری خونه عمو محمد بودیم بعداز خوردن افطار وخوندن نماز به همراه علی ونرجس  رفتیم پارک 2 ساعتی پارک بودیم بعد اومدیم خونه چون بابا وبابا بزرگ می خواستن برگردن  سمنان مجبور شدیم زودتر سحری بخوریم . به همین علت مدت سه هفته ای میشه که من نتونستم وبلا گتو به روز کنم . چند عکس هم از اون شب که رفتیم پارک گرفتم .با هم ببینیم.             ...
18 مرداد 1393

تلاش محیا برای دسترسی به میز آرایش

محیا تو دختری هستی بسیار فعال ،خستگی ناپذیر ،کنجکاو وفوق العاده شیطون . دست همه پسر ها رو از پشت بستی .داداش مسعود خیلی آروم امااااااااااا تو ............. یک نمونه اش با لا رفتن ازمیز آرایش        ...
18 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا بانو می باشد