محیا وداداش مسود در آشپز خانه
پختن مربا
دو روز پیش داشتم مربا آلبالو می پختم مسعود هم با محیا مشغول بازی کردن بودن من کارم تموم شد مسعود گفت مامان فابلمه مربا را نشور من می خوام تمیز کنم گفتم باشه بعد از 5 دقیقه با این صحنه برخورد کردم بهتر شما هم ببینین ...
نویسنده :
مادر محیا
15:27
محیا ((خطری شده))
از روزی که تعطیل شدم هر روز مشغول کارهای عقب افتاده تو خونه هستم اصلا حواسم به محیا نبود یک دفعه محیا گفت مامام(( دی))یعنی دالی وقتی سرم را بلند کردم دیدم بالای میز عسلی ایستاده می خواد وسایل روی کابینت و دست بزنه ...
نویسنده :
مادر محیا
15:12
جشن تولد سنا خانم
روز پنج شنه 1393/3/29ساعت 5 بعدازظهر تولد سنا جون دختر خاله مقدسه دعوت بودیم من بخاطر این که تو زیادریخت و پاش نکنی دیرتر رفتم ولی تو باز هم جبران اون یک ساعت تاخیرو هم کردی ...
نویسنده :
مادر محیا
18:16
آغاز تعطیلات مامان
محیا جونم از 24 خردادتا 6 تیر امتحان میان ترم داشتم خوشبختانه تونستم خوب درس بخونم خوب هم امتحان دادم در این مدت اصلا فرصت نکردم تو وبلاگت مطلب جدید بذارم تازه امروز می خوام مطلب جدید بذارم ...
نویسنده :
مادر محیا
17:57
احساس غریبی
وقتی وررد سالن عروسی شدیم تواز صدای بلند آهنگ ترسیدی وگریه کردی فقط می خواستی بغلم باشی ...
نویسنده :
مادر محیا
21:24
محیا در مراسم عروسی
یه دوست کوچولو پیدا کردی کوثر خانم که دختر پسر عموی من میشه چند تا عکس یادگاری از شما گرفتم ...
نویسنده :
مادر محیا
21:00
رفتن به عروسی
روز پنج شنبه 93/3/22 حدود ساعت 5:30 اه همراه خانواده دایی وخانواده بابا بزرگ به سمت شمال حرکت کردیم تو بیشتر داخل ماشین دایی بودی خیلی خوش گذشت ...
نویسنده :
مادر محیا
20:51










