مهمونی خونه دایی جون
دو شب مونده بود که رضا کوچولو به دنیا بیاد ما شام خونه دایی ابوطالب بودیم
بعد از شام ما می خواستیم هندونه بخوریم تو هم می خواستی خودت بخوری
عزیز بنی هم یه پارچه پهن کرد هندونه گذاشت جلوت گفت هر چی دلت می خواد بخور

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مهمونی خونه دایی جون 
